تبليغاتX
پل رومی

پل رومی

مکالمات در اسکله ی جنوبی

بارفیقم رفته بودم شکار کنار یه کانال اب کمین گرفتیم نیم ساعت بعد یه پرنده رو سیم روبروی کانال نشست اول من تیر انداختم بعد رفیقم پرنده هیچیش نشد از رو سیم پرید و رفت دوری بالا سرمون زد و دوباره نشست  رو سیم اینبار دیانا مگنوم 350 رحم نکرد بهش .رفیقم زدش. بالاشو باز میکرد یه متری می شد.از صب چیزی نخورده بودم. روزای شکار همینجوری بود.تند و تندکبابش کردم.رفیقم کنار کانال نشسته بود و نگام می کرد.گفتم ها؟ چیه..دبیا..گفت از کجامیدونی حلاله این؟ گفتم فرق حلال با حروم چیه؟ اینا یه مشت اصطلاحات مذهبیه..منم که بیلاخ..رفیقم نچ کنان گفت نمی خورم ران کباب شده رو به سق کشیدم و گفتم به تخمم که نمی خوری..تا شب هرچه زدیم به شکم من گشت و رفیقم گرسنه ماند نصبه شب رو یه تپه خوابیدیم تازه چشمام گرم شده بود که رفیقم از خواب بیدارم کرد و گفت ببین جمیل از صب دارم به حرفات فکر می کنم ممکنه حق با تو باشه..گفتم حالا چه وقت اعترافه؟ بذار بخوابیم..رفیقم چنگ پا نشست و گفت ببین..الان حروم چی داری باهات؟ گفتم تو کوله یه بتری مشروب هست..رفت سر کوله و بتریو در اورد و یکهو سرکشید بار اولش بود بتری رو انداخت و عق زد گفت ...تو حرومت! این چی بود(عین واقعیت بود این خاطره)

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط جميل  | 

بعد از جدا شدن از زنم تو یه تور ثبت نام کردم و یه هفته ای رفتم استانبول تو هواپیما با یه تاجر لباس مشهدی اشنا شدم بنام شاهین.شاهین سالی دو باربرای خرید لباس و پارچه میومد استانبول.تمام سوراخ سمبه های استانبول رو میدونست.منم که جایی رو نمی شناختم صب راه میوفتادم با شاهین میرفتیم عثمان بیع یا جواهر سنتر.مغازه هایی که میرفتیم شاهین رو میشناختن و تحویل مون می گرفتن.من تو جیب کاپشنم یه قوطی ویسکی چپونده بودم و جرعه جرعه میخوردم و  مدل های زیبای ترک رو که لباس ها رو برای شاهین پروو می کردن دید میزدم.بعد از دوره کردن بازار میرفتیم کنار دریا زیر پل اتاتورک وماهی سرخ کرده و ابجو میخوردیم و به موسیقی زنده کنار ساحل گوش میدادیم.یه شب دیروقت که برگشتیم هتل اسپن تو اسانسور دوتا زن اکراینی رو که تا خرخره ودکا نوشیده بودن بردیم اتاقمون.شاهین یه بیست دلاری تو مشتش گرفت جلو زن ها و اونا راه افتادن دنبالمون عین گوساله دمب گاو.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط جميل  | 

زندگی بیشتر ادم ها بیس ش اندوه و ملات ش خون دله از یه مراحلی که رد شدی پاهاتو دراز می کنی و موقع غم حس طنزت تحریک می شه و قاه قاه به خون دل مادر ...ت می خندی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط جميل  | 

این عدم جدی بودن در سنین عقل رسی (؟؟) و از تب و تاب افتادن هورمون های بیو لوجیک همه رقمه یه نوع ابسورد نود و شش درجه به بالاست جان  تو..
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط جميل  | 


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط جميل  | 

Red Wine Could Make You Live Longer

Red wine could help people to live longer by slowing down the aging process, according to a new published research.

The May issue of the journal Cell Metabolism showed that resveratrol, an ingredient of the red wine, had no effect of its metabolic benefits when anti-aging gene, SIRT1, was turned off in mice. Mice with normal SIRT1 gene would have a boost in mitochondrial activity, which provides the energy for the cell, when given resveratrol.


“Resveratrol improves the health of mice on a high-fat diet and increases life span,” said David Sinclair of Harvard Medical School who co-authored the study.

In the past, there had been suggestions that resveratrol may have an influence on anti-aging process, but the exact mechanism was not clear. Several studies have shown that resveratrol acted on SIRT1 gene in human cells.

According to Sinclair, removing SIRT1 in mice was a difficult procedure, since mice born without the gene usually have defects. Sinclair and his team have been reported to work years to find ways to turn off SIRT1 in healthy adult mice.

The study showed that SIRT1 was absolutely required for resveratrol to improve metabolism. The study also rejected some of the previous suggestions by other researchers who argued that resveratrol may improve mitochondrial function by activating a separate energy pathway, AMPK. While AMPK pathway was activated when high doses of resveratrol was applied, but there was no benefit to mitochondrial function, the study revealed.

However, drinking red wines to live longer in the same scale as Sinclair’s experiment on mice would not be practical, since the amount of resveratrol used is equivalent to around 100 glasses of red wine a day.

Sinclair said the goal is to develop medication with synthetic resveratrol to treat diseases of aging. He added that extending lifespan is not necessarily the goal, although it may be a side effect.

George Vlasuk, CEO of Sirtris, said the finding of Sinclair is the “first definite evidence” that linked SIRT1 and the metabolic benefits of resveratrol.

http://www.counselheal.com/articles/1754/20120502/red-wine-make-live-longer.htm

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط جميل  | 

نمیدونم تو کدوم مجلد خاطرات اسدالله علم وزیر دربار محمدرضا شاه پهلوی خووندم که یه وختی که شیخ زاید بن سلطان ال نهیان بنیانگذار امارات به ایران میاد حوالی سال های پنجاه و یک و دو وطبق معمول خم میشه و دست شاه رو میبوسه علم به شاه اعتراض می کنه که این مرتیکه زیاد به ایران میاد و اینا و شاه به علم میگه این خدمتکار خوبیه برامون و هواشو داشته باش و به علم دستور می ده اب شیرین بفرستن برا امارات و...غرض اینکه امروز در مرور اخبار تو سایت تابناک از رییس پلیس امارات نقل شده که اگر امارات قصد جنگ کند تر و خشک سه جزیره را به اتش خواهد کشید و ...ایکاش اولیای امور به اندازه یک هزارم اراضی مثلا فلسطین اشغالی یک موضع محکمتری هم نسبت به اب و خاک میهن خودمان داشتند..

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط جميل  | 

تو مستی هایده شدم و درد پام یادم رفت.پرستارا جمع شدن دورم و باهام دم گرفتن..خدا منو قربونش کنه ایشالا اسیر دو چشمونش کنه ایشالا..پام که شکست دیگه شکست. شب اگه مور و مار خوابیدن منم خوابیدم از درد پا..

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط جميل  | 

از بخت بد من هر وقت مست می کنم یاد مرده ها میفتم و گریه م میگیره..

با دیدن مقنعه ات مرکز تهوعم فعال میشه افوریا..

از بخت بد من حس مادرانه اش از عاشقی بیشتر بود..

نمی دونم چرا هروخ به ترانه های ای کن گوش میدم که با لهجه غلیظ نیویورکی درباره سکس با یه ویرجین می خوونه یاد تو میوفتم خدا..

رفتهه بودم تو یکی از ین رستورانای تازه بدوران رسیده بندر که خدمتکارش تا کمر جلوم خم شد و با اسم کوچیک صدام زد با تعجب وراندازش کردم یهو یادم اومد همکلاسی قدیمم که ترک تحصیل کرد و معتاد شد و اینا نمیدونم چرا همه چی برام زهر مار شد و کلی بخودم بد و بیراه گفتم ازینکه امیرو اینجور خم شده جلو خودم دیدم..

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط جميل  | 

راستش من نمی تونم بپذیرم زنی به خوشگلی تو بزنه به سیم اون یکی دنیا..اندام تو از همه این کتابایی که ازشون حساب می بری بیشتر میارزه..

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط جميل  | 

روبروی خونه م بفاصله تقریبی یک کیلومتر یه پارک بازیه که توش چند تا شیر بخت برگشته هم گوشه قفس نگهداری می شه چند بار که با عهد(همون اهل)و عیال رفته بودیم پارک از مشاهده اوضاع شیرهای بیچاره که مردم جلویشان کاهو وتخمه می ریختند و کرکر می خندیدند حسابی حالم گرفت..
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط جميل  | 

صبح از نخل ناخدا میومدم یه پیرمرد چند شانه تخم مرغ گذاشته بود کنار خیابون و روی یه تکه مقوا با خط کلاس اول ابتدایی نوشته بود تخم مارک دار هر عدد صد و هشتاد و تومن
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط جميل  | 

گودرز گله ی رمیده را پایین تپه جمع کرد و زیر دار بلوطی نشست و گالش هایش را دراورد و پاهایش را تو اب چشمه دراز کرد.کف پاهایش کرخت و سفید روی سنگ ها برق می زد.گوشی موبایلش را ازجیب شلوار دراورد و به اهنگی از یاسمینا لوی گوش داد. صدای زن بیگانه گودرز را بیاد  صدای حوا زن قزلباش می انداخت. هوا تو حنجره و ته لوله های دماغ حوا می پیچید و خندیدنش شبیه ناله ی مادیانی در حال جفت گیری بود..
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط جميل  | 

همانطور که روی تخت شیمی درمانی دراز کشیده بود ملودی اخرین اثرش را برای پرستار پیر کنار تخت زمزمه کرده بود  و پرستار اشک ریزان کارش را(تزیق امپول) ادامه داده بود ملودی دقیقا روی تخت بیمارستان بهش الهام شده بود .عصر همانروز توی اپارتمانش در حومه قاهره محمد عبدالوهاب اهنگساز نامی و دوست صمیمی اش ملودی را شنید و همانجا از پشت تلفن برای نزار قبانی زمزمه کرد و قبانی بزرگ چند روز بعد ترانه شگفت انگیزش را در سواحل بیروت سروده بود..


+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط جميل  | 

علیرضا افتخاری نمونه ای است از هنرمندان بساز و بفروشی بعد از انقلاب و سیر قهقرایی هنر در دوران حاکمیت تفکر باسمه و فرمایش ماب...جدای از موضع گیری های فناتیک اجتماعی -سیاسی ایشان/استاد عزیز از هرچه پرنسیب هنری و حرفه ای ست عاری و خالی است و  عالما وعامدا گریزان..اجراهای بلاتصدیق شعر و ترانه ی دیگران..البوم های نازل و احمقانه شیش و هشت و علی علی گویم و علی جویم های دل بهم زن و الخ..دریغا اثار اولیه ایشان با اساتید خلاق موسیقی ما همچون مشکاتیان و مرحوم ذوالفنون..
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط جميل  | 

یکی از مریضام زن شیشه ای جوان و خوشگلیه وقتی میاد پیشم دارو ببره یه چادر کهنه می ندازه  و گل می ماله بسرش..منشیم که جریانو فهمیده بود ازش میپرسه قضیه چیه؟ میگه اینجوری دل دکتر بیشتر بحالم میسوزه بهم تخفیف میده..زن بیچاره از زیبایی خودش میزنه گاهی اینجوره زن های زیادی رو می شناسم که از زیبایی خودشون فرارین..کجا بود خووندم زندگی مرجح است به زیبایی..یه همچه چیزی..دوست باسوادی چن سال پیش بهم گفت هرچه درباره زیبایی تو کتابا نوشتن دروغه..
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط جميل  | 

دلم میخواد با مشت بزنم تو دماغش ولی راهمو می کشم میرم.. سر راهم سری به لیلا میزنم تو دواخوونه تنها نشسته و داره لاکای ناخنشو پاک میکنه موهای طلاییش از زیر رو سری چتر شده سر پیشونیش میرم تو پستو روسریشو بر میدارم و لباشو می بوسم ... دوتامون می خندیم و برمی گردیم پشت میز ..لیلا برام یه کپ نسکافه درست می کنه و برای یه خانم مسن نسخه می پیچه چنتا مشتری دیگه هم میان کپ خالیو میذارم رو میز و با لیلا خداحافظی می کنم و میرم سمت اسکله..هوس میکنم برم دریا شیخ نبی از دور برام دست تکون میده کنار دکه تو سایه میشینم شیخ چایی میاره و بزبان سواحیلی فحشی حواله نمیدونم کی میکنه..باد از رو نمک های ساحل بلند میشه چشمامو می بندم و بوی عنابی سینه های لیلا و نمک دریا قاطی باد میره تو ریه هام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط جميل  | 

روزی که مذاق شاعرای بندر از سیاهی خسته شد و به رنگ های روغن ابی و سبز روی اورد تو برای همیشه مال من شدی...مستاجر دایمی مردمکان سیاه تو..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط جميل  | 

وسط دریا حوضی ست که من توی ان شنا می کنم..کشف لی لی پوت اخرین مرحله خواب من بود تو اعماق تاریک حوض وسط دریا و بعد از خواب گالیور رو دیدم که از ترس  ادم  کوتوله ها شلوارش رو تر کرده بود و دروغ جایی حوالی دست های تو ایستاده بود و خفه شدن منو نگاه می کرد..

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط جميل  | 

يكي از دوستام اين جمله عمران صلاحي رو برام مسيج داده كه تنها درامد امسال پدرمان بود...حوصله عيد و اينارو ندارم كي بشه پونزده فروردين.merede!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط جميل  | 

 سخنران بسيجي جانباز سردار دكتر حاج...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط جميل  | 

«اسكار يك جشنواره بين المللي نيست بلكه منحصر به كشور آمريكا است و جنس آن شبيه به جشن سينما در شهرستان گچساران استان كهگيلويه و بوير احمد است»

استاد جواد شمقدري

--------------------------------

با پوزش از همه گچساراني هاي عزيز----جميل

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط جميل  | 

پدربزرگ یه شب توفانی بادبان قایقش رو انداخت تو باد و رفت دریا و از اونجا هم مثل نور یه چراغ قوه از شب خلیج رفت بالا.برخلاف اون اما عمو منصور از رو دکل ملی حفاری بالا رفت و ناامید از اسمان خودشو از اون بالا انداخت پایین.یه جاشو سیاه به پدرم گفته بود اونشب پدربزرگ رو دیده که عین یه مرغ پیر نورانی  از رو عرشه لنج رفته اسمون (درست مثه اون دختر خوشگله صد سال تنهایی).پدر بزرگ مرشد خانقاه بود. اما پسرش-عمو منصور-بیخدا از اب دراومد.یه توده ای باسواد که دهه ی پنجاه یکسال و نیم از زندگیشو به شماره سیصد و پنجاه و چهار تو بازداشت ساواک گذروند و اونجا بود که با اتش سیگار روی بازویش نوشتند یا خدا.انقلاب که شد یه مدت بعد در خانقاه هارو بستند و عمو منصور دوباره بازداشت شد.پدربزرگ بی خانقاه مانده اواره ی دریا شد. ذکرش را روی عرشه در مجاورت نهنگ های مهاجر می خواد وعمو منصور توی زندان بعد از اینکه  ترتيب ناخن هایش را با انبر داده بودند روی ان یکی بازویش دوباره با تش سیگار حک کردند (یا خدا).اب ها که از اسیاب افتادعمو منصورلنگ لنگان از زندان کارون اهواز برگشت ولایت.باداغ دوتا خدا که حالا بازو هایش را در اغوش کشیده بودند. به پدرم گفته بود--اولین کاری که باید برام بکنی اینه که منو از کابوس این مادر قحبه ها خلاص کنی..و پدرم گله ی کتاب های مادر قحبه را بار لنج کرده بود و تو خانقاه پدربزرگ(دریا و مرجان ها)پیاده کرده بود.احتمالا وقتی نهنگ های بی تفاوت از کنار نظریات غرق شده مارکس و لنین و اذکار هذیان الود پیرمرد سرگردان عبور می کردند وسوسه همزمانی تو فکر پدر و پسر نقش بسته بود.حتما عمو منصور اخرین پک سیگارش را پف کرده بود به صورت خدایان روی بازوهایش و انگشت شست اش را(که از بس ناخنش را کشیده بودند شبیه تیغه ي داس بود) رو به اسمان نشانه رفته بود..و پدربزرگ بالاخره با هذیان هایش قانون جاذبه عمومی رو زیر پا گذاشته بود و مثه یه شعاع نور تو تاریکی خلیج محو شده بود..
---------------------------------------------------------
عنوان طرح نام البوم پيانويي است از عليرضا لاچيني
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط جميل  | 

 رفته بودم گلفروشی یه خانم دو تا گل اپارتمانی سفارش داده بود گفتم اینارو نخر سر دو هفته زرد میشن گلفروشه با غیظ نگام کرد بعد داشت میذاشتشون توگلدون دوباره گفتم این گلدونه کوچیکه واسش خشک میشن زنه مردد موند گلفروشه هی خونکی نیگام میکرد و منم بیخیال سیگار گوشه لبم..

رفته بودم سوپر سر کوچه تیغ ریش تراش بخرم یه حاج اقا با لباده  و ریش دراز جلوم ایستاده بود وداشت حلوا شکری ها رو امتحان میکرد گفتم حاجی اینا مزه نمیده سر چهارراه داره یه چیزه عجیبیه حاج اقاهه حلوا شکریا رو گذاشت سر جاش و فروشندهه چشماشو درید بهم سیگارمو رو لبم تابوندم و گفتم لطفا یه ریش تراش بده که ریشو شش تایی کنه شیپیش نندازه..اینبار حاج اقا چپ چپ نیگام کرد..

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط جميل  | 

 به پیرمرد عرب میگم حساب زنت شده ده هزار تومن .پیرمرده عگالشو رو سرش جابجا میکنه میگه..ولک مو همش نه هزار و پونصدتومن این زنو گرفتم..  
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط جميل  | 

مهاجرت به امریکای شمالی

یه شغل حقیر تو یه اداره زپرتی

سه هزار دلار ماهیانه

ویسکی و ابجو تو سوپر محل

جشن کریسمس

هپی نیو یر مستر

هوووع

عید پاک

روز استقلال

..........................................

اه کجایی عرق سگی..

عطا جنگوك

مسعود بختياري

....



(شرو ور عمودی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط جميل  | 

عکس بعضی ازین خانم های هالیوودی رو بابیکینی یا لباس زیر که می بینم گاهی فک میکنم اینا دیگه یه پیکر خشک و خالی نیستن و یه جورایی  تبدیل شدن به پیکرستان 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط جميل  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط جميل  | 

 يكي از  ارزوهاي من اينه يه روز چند هكتار زمين بگيرم و کشت و زرع كنم..ليست زير شامل گل ها و درختاني است كه تو باغچه خونه م كاشتم حوصله داشتم عكسشم ميذارم

درخت(شاتوت-زرد الو پيوندي-انار-شليل-ليمو ترش-انجير سياه دو فصل-سيب-موز-پرتقال)

گل و گيا(اطلسي-هميشه بهار-قرنفل-ميمون-اشرفي-بنت قنصر-انواع بنفشه افريقايي-ميخك- -ده رنگ پيوندي رز-كوكب-اگاو-الوورا-بنجامين ابلق-بنجامين سبز-ياس چمپا رونده-ياس رازقي-پيچك امين الدوله-پيچك وحشي-مرجان-انواع ساناز فرانسوي-ختمي شيپوري-ختمي چيني-شيشه شور-نخل مرداب-لاله-گلايول-زنبق-و چن تا ديگه كه اسمشون بلد نيستم)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط جميل  | 

زن كويري وبلاگت رو كه بستن..اگه جايي ديگه اسباب كشي كردي بهم خبر بده(جز اينكار نمي دونستم چطور بت خبر بدم)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط جميل  |